رفتن به بالا

پایگاه خبری جامعه نیوز | مرجع یادداشت های سیاسی و اجتماعی

تعداد اخبار امروز : 20 خبر


  • جمعه ۲۷ فروردین ۱۴۰۰
  • الجمعة ۴ رمضان ۱۴۴۲
  • 2021 Friday 16 April

به گزارش جامعه نیوز: «چشم روشنی» برای تازه عروسان رسید به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، چشم روشنی، روایت داستانی خانم طالبی از زندگی جانباز شهید، سیدجواد کمال است؛ عاشقانه‌هایی که در این کتاب با زبان داستان، حال و روز همسران جانباز را روایت می‌کند و تصویری متفاوت را از این قهرمانان ملی […]

به گزارش جامعه نیوز:

«چشم روشنی» برای تازه عروسان رسید

13990331000776 Test NewPhotoFree - «چشم روشنی» برای تازه عروسان رسید

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، چشم روشنی، روایت داستانی خانم طالبی از زندگی جانباز شهید، سیدجواد کمال است؛ عاشقانه‌هایی که در این کتاب با زبان داستان، حال و روز همسران جانباز را روایت می‌کند و تصویری متفاوت را از این قهرمانان ملی نشان می‌دهد.

کتاب که در آن می‌توان طعم عشق را چشید، روایتی از زندگی سراسر صبر و استقامت یک همسر شهید که الگوی خود را عقیله بنی‌هاشم قرار داده است.

برشی از کتاب:
*تازه داشتیم طعم شیرین زندگی را مزه مزه می‌کردیم، که سردردهای شبانه سید جواد شروع شد. شب‌ها شبیه آدم‌های مسموم، سرش را بین دستانش می‌گرفت و با صورت مچاله، از درد به خودش می‌پیچید و ناله می‌کرد. دل درد و حالت تهوع هم داشت. یک شب آنقدر دردش شدید شد، که فرصت نداد بروم پدرم را خبر کنم. با اینکه با هم یک کوچه بیشتر فاصله نداشتیم. مدام تکرار می‌کرد: «همین همسایه روبرویی! همین همسایه روبرویی!» ما تازه رفته بودیم توی آن کوچه، آن هم نصف شب، اصلاً دلم نمی‌خواست زنگ همسایه روبرویی را بزنم. داشتم دست دست می‌کردم که توی آن اوضاع چه کنم. لیوان آب را دادم دستش؛ «حالا یه دونه قرص بخور شاید خوبشی.» خیلی عصبانی سرم داد زد: «میگم بروووو.». چند بار دکمه زنگ را فشار دادم تا بالاخره در را باز کردند. «همسایه روبرویی هستم. آقای ما خیلی حالش بد هست، می‌رسونیدش بیمارستان؟!» آن شب با آمپول مُسکن آرام گرفت. ولی توی همان هفته سه بار این درد سراغش آمد.
* همان اول زندگی فهمیدم به اندازه فامیل‌هایم او دوست و آشنا دارد. با اینکه آن زمان بیست و چهار پنج سال بیش‌تر نداشت، هر شب مهمان داشتیم. برایمان کادوی عروسی می‌آوردند. یک شب که مادرم آنجا بود، گفت که زشته مهمان‌ها شام نخورده بروند، نگهشان دارید. مادر رفت سراغ مرغ پختن، من هم با اعتماد به نفس رفتم سراغ برنج و قابلمه. پلویی پختم که توی تاریخ ثبت شد. دانه‌های برنج طوری به هم چسبیده بود که مثل کیک قالبی از قابلمه بیرون آمد. وقتی دیس پلو را سر سفره گذاشتیم. سید جواد مثل قطعه‌های کیک پلوی شفته شده را می‌گذاشت توی بشقاب مهمان‌ها و با خنده می‌گفت: «به هر نیتی دوست دارید این پلو را بخورید، به نیت آش، کیک یا …» همه خندیدند. خودم خنده‌ام گرفته بود. به خاطر این قضیه هیچ وقت سرزنش نشدم از بس که با همه خرابکاری‌هایم تشویقم می‌کرد.
حرف یکی دو روز نبود، ماجرای یک عمر بود. فکرش را هم نکن که سید جواد یک جا بشیند و دست روی دست بگذارد. انگار ساخته بودنش برای اینکه چشم همه را روشن کند، از بس که دلش روشن بود.

این خبر را هم ببینید:  بازار بی‌متولی کالای محافظ سلامت/ «ماسک‌» در مترو ارزان‌تر از داروخانه

چاپ هفتم کتاب چشم روشنی، روایت داستانی زندگی جانباز شهید، سیدجواد کمال از زبان همسر به قلم کوثر لک در قطع رقعی و ۱۷۰ صفحه توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر شد.

این کتاب همراه با پویش مطالعاتی شمسه ویژه استان یزد در حال برگزاری است که جوایز نقدی و غیرنقدی نفیسی را به همراه دارد. علاقه مندان می‌توانند برای شرکت در این پویش و تهیه کتاب، عدد ۸ را به سامانه ۱۰۰۰۹۰۰۰۹۰۰۰۱ ارسال کنند و برای تهیه این اثر می‌توانند از طریق درگاه اینترنتی  nashreshahidkazemi.ir  کتاب را تهیه کنند.

انتهای پیام/


اخبار مرتبط



تبلیغات

جديدترين خبرها